امیری به شاهزاده گفت:من عاشق توام.شاهزاده گفت:زیباتر از من خواهرم است که در پشت سر تو ایستاده است.امیر برگشت و دید هیچکس نیست.شاهزاده گفت:عاشق نیستی,عاشق به غیر نظر نمی کند .

به حرمت آن شاخه ی گل سرخ که لای دفتر ترانه هایم خشک شد ! به حرمت قدمهایی که با هم در آن کوچه ی همیشگی زدیم ! به حرمت بوسه هایمان ! نه ! تو حتی به التماس هایم هم اعتنا نکردی ! قصه به پایان رسید و من همچنان در خیال چشمان سیاه تو ام که ساده فریبم داد ! قصه به پایان رسید و من هنوز بی عشق تو از تمام رویا ها دلگیرم
و نمیدانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلوده بمن کرد نگاه.
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
میدهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق این پندارم
که چرا
خانه کوچک ما
به عشق گفتم : تا تورو دارم تنها نيستم
منو تنها گذاشت و رفت...
به احساس گفتم : تا تورو دارم تنها نيستم
منو تنها گذاشت و رفت...
به وفا گفتم : تا تورو دارم تنها نيستم
اونم منو تنها گذاشت و رفت...
ولي وقتي به تنهايي گفتم : تا تورو دارم تنها نيستم
موندو همدم و مونسم شد...
درود بر تـــــــنـــــــهـــــــــای...
حتی نفس کشیدنم واسم دشوار شده
چرا همه چیز عوض شده؟؟؟
حتی آدمااااا
حالم مثل همیشست
اوضاع هم مثل قبل![]()
خوب یه جورائی اونا هم حق داشتن که اونو با خودشون نبرن؛ اگه وسط جشن یهو میزد به سرش و دیوونه میشد ممکن بود همه چیزو به هم بریزه وکلی آبرو ریزی میشد.
اونشب برای اینکه آرومش کنم سعی کردم بیشتر بش نزدیک بشم وباش صحبت کنم. بعضی وقتا خوب بود ولی گاهی دوباره به هم میریخت. یه بار بی مقدمه گفت: توهم از اون قرصها داری؟ قبل از اینکه چیزی بگم گفت: وقتی از اونا میخورم حالم خیلی خوب میشه. انگار دارم رو ابرا راه میرم....روی ابرا کسی بهم نمیگه دیوونه...! بعد با بغض پرسید تو هم فکر میکنی من دیوونه ام؟؟؟ ... اما اون از من دیوونه تره. بعد بلند خندید وگفت: آخه به من میگفت دوستت دارم. اما با یکی دیگه عروسی کرد و بعد آروم گفت: امشبم عروسیشه....
نبرده بود . او نه تنها قامتی کوتاه داشت بلکه گوژپشت هم بود .
روزی او یک تاجر هامبورگی را که دختر بسیار زیبایی به نام فرومیته داشت، ملاقات می کند .
موزز یک دل نه صد دل عاشق او می شود .
اما فرومیته به خاطر شکل ظاهری اش حتی نیم نگاهی هم به او نمی کند .
روز رفتن که فرا می رسد ، موزز دل به دریا می زند و از پله های ساختمان ، رو به
اتاق فرومیته بالا می رود تا بلکه فرصتی یافته و برای آخرین بار با او صحبت کند .
فرومیته تصویری از زیبایی آسمان بود ، اما با امتناع خود از نگریستن به او ، غم عالم
را به دل موزز نشانده بود . موزز پس از چندین بار تلاش بی ثمر برای به صحبت
کشاندن وی ، بالاخره خجولانه از او می پرسد :
آیا شما معتقدید که پیمان زناشویی در آسمان ها بسته می شود ؟
فرومیته که هنوز به کف اتاق می نگریست ، پاسخ می دهد :
بله ، شما چی ؟
موزز جواب می دهد :
بله من هم معتقدم ، اما ببینید ، ملایکه به هنگام تولد هر نوزاد پسر، اسم دختری را
که آن پسر با او ازدواج خواهد کرد به گوشش زمزمه می کنند . وقتی من متولد
شدم اسم عروسم را به گوشم زمزمه کردند و سپس افزودند که زن شما گوژپشت
خواهد بود . درست در همان لحظه و در همان جا به التماس افتادم و گفتم :
آه خدای من ، داشتن یک زن گوژپشت واقعن یک فاجعه خواهد بود . به درگاهت
التماس می کنم ای خدای بزرگ ، که مرا گوژپشت گردانی و او را زیبا .
در همین لحظه فرومیته سرش را بالا می آورد و به چشم های موزز می نگرد ، انگار
که عمیقن در خاطرات گذشته غرق شده باشد . او دستش را به طرف مندلسون دراز
می کند و تا خر عمر همسر فداکاری برای او می شود .
کتاب سوپ جوجه برای روح
نوشته جک کنفیلد
لورای عزیز، متأسفانه دیگر نمی توانم به این رابطه از راه دور ادامه بدهم و باید بگویم که دراین مدت ده بار به توخیانت کرده ام !!! و می دانم که نه تو و نه من شایسته این وضع نیستیم. من را ببخش و عکسی که به تو داده بودم برایم پس بفرست. با عشق : روبرت
دختر جوان رنجیـده خاطر از رفتار مرد، از همه همکاران و دوستانش می خواهد که عکسی از نامزد، برادر، پسر عمو، پسر دایی ... خودشان به او قرض بدهند و همه آن عکس ها را که کلی بودند با عکس روبرت، نامزد بی وفایش، در یک پاکت گذاشته و همراه با یادداشتی برایش پست می کند، به این مضمون:
روبرت عزیز، مرا ببخش، اما هر چه فکر کردم قیافه تو را به یاد نیاوردم، لطفاً عکس خودت را ازمیان عکسهای توی پاکت جدا کن و بقیه را به من برگردان...!
این است جشنواره فیلم های انسان دوستانه .
نه نمیام ، نه نمیام
سرتو می خوای اصلاح کنم ؟
نه نمی خوام ، نه نمی خوام
دیوانگی از ماست که دنبال وفاییم
ولی به حر حال برگشتم
که باعثش هم فقط یک نفرو یک چیز بود
شاید یه دوست که واسش ارزش داشتم
میدونم خیلی از اون دوستای قدیمی دیگه سری به اینجا نمیزنن
ولی خب مینویسم
تا اطلاع ثانوی همه چیز تعطیل ..................... حتی نفس کشیدن![]()
نفس نکش !!!!!!!!!![]()
دوستون دارم![]()
![]()
همتونو![]()
![]()
اینم برگرفته از وبلاگ حوریا خانوم .. با اجازه
الو ... الو ... سلام
کسی اونجا نیست ؟؟؟
مگه اونجا خونه ی خدا نیست ؟
پس چرا کسی جواب نمیده ؟
یهو یه صدای مهربون بگوش كودك نواخته شد! مثل صدای یه فرشته ...
- بله با کی کار داری کوچولو ؟
خدا هست ؟ باهاش قرار داشتم، قول داده امشب جوابمو بده
- بگو من میشنوم
کودک متعجب پرسید : مگه تو خدایی ؟ من با خود خدا کار دارم ...
- هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم
صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره ؟؟؟
- فرشته ساکت بود.
بعد از مکثی نه چندان طولانی گفت نه خدا خیلی دوستت داره.
مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟
بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست و بر روی گونه اش غلطید
و با همان بغض گفت :
اصلا اگه نگی خدا باهام حرف بزنه گریه میکنما ...
بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت شكسته شد :
ندایی صدایش در گوش و جان كودك طنین انداز شد :
بگو زیبا بگو.
هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو ...
دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد و گفت :
خدا جون خدای مهربون،
خدای قشنگم میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم
تو رو خدا ...
چرا ؟
ولی این مخالف با تقدیره.
چرا دوست نداری بزرگ بشی؟
آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم
قد مامانم، ده تا دوستت دارم.
اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟
نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟
نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟
مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن.
مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم.
مگه ما با هم دوست نیستیم؟
پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه ؟
خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟
مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد ؟!
خدا پس از تمام شدن گریه های کودک :
آدم ، محبوب ترین مخلوق من ، چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه ،
کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب میکردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت.
کاش همه مثل تو مرا برای خودم و نه برای خودخواهی شان میخواستند. دنیا خیلی برای تو کوچک است ...
بیا تا برای همیشه کوچک بمانی و هرگز بزرگ نشوی ...
و کودک کنار گوشی تلفن، درحالی که لبخندی شیرین بر لب داشت در آغوش خدا به خوابی عمیق و شگفت انگیز فرو رفته بود...
![]()
![]()
![]()
خستم
همه می خواهند بروند بهشت اما هیچکس نمیخواهد بمیرد ...
بهشت رفتن شهامت مردن می خواهد ...
زرتشت
زمستان
سرآغاز نگاه سرد تو بود
و شب بلورین من
معصومانه شکست
با حجم سنگ های غرور تو
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
.
.
.
.
.
.
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم
هوای گریه دارم...... ![]()
![]()
![]()
من دیدم تو را که لبخند می زدی به احساس های من
من شنیدم که هزار بار می گفتی: دوستت دارم!
من احساس کردم .کاملا احساس کردم که دست های لرزانم را گرفتی و ... تابستان شدم!
من دیدم، شنیدم و کاملا احساس کردم ...
من ...
این فلسفه بیدار شدن از خواب،
عجیب مرا اذیت می کند!!!
![]()
![]()
![]()
![]()
۲روز یه بغضی تو گلومه نه پایین میره نه می ترکه
فکر میکنم تنها امیدمم دارم از دست میدم
داره میره![]()
احساس میکنم تنها امیدمم داره نا امید میشه
آروم و قرار ندارم ...
همش تو فکرم...
دل شوره دارم...
هیچی به جز خودش نمی تونه آرومم کنه
میترسم...![]()
میترسم اینم بشه یه زخمی رو دلم
به خدا دلم تازه داشت خوب می شد![]()
![]()
کاش می دانستی...
کاش می دانستی من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
سیب دندان زده از دست افتاد به خاک
و تو رفتی...
و هنوز سالهاست
خش خش پای توآرام آرم میدهد آزارم.
وحشت از عشق که نه
ترس ما فاصله هاست
وحشت از قصه که نه
ترس ما خاطره هاست
گله از دست کسی نیست
مقصر دل دیوانه ئ ماست
اگر مردم مرا در قبری تاریکتر از تاریکیها بگذارید تا همگان بدانند که در سیاهی بوده ام دستانم را از تابوت بیرون بگذارید تا همگان بدانند به آنچه که می خواسته ام نرسیده ام. چشمانم را باز بگذارید تا همگان بدانند که چشم انتظار مرده ام. شاخه گلی بر سر مزارم بنهید تا بوی بهاران را حس کنم تکه یخی بر سر مزارم بگذارید تا بجای مادرم به حالم اشک بریزد و بر سنگ قبرم بنویسید.
آشفته دلی خفته در این محفل خاموش
او زاییده غم بود و ز غم گشته فراموش


